فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست
یک خانهٔ عنقاست که آنجا مگسی نیست
۱با عقل چه جوشیمکه جز وهم ندارد
از عشق چه لافیم که بیش از هوسی نیست
۲گر دل بتپد غیر نفس کیست رفیقش
ور چشم پرّد جز مژه امید خسی نیست
۳حیرت ز رفیقان سفرکرده چه جوید
دیدیم که رفتند و صدای جرسی نیست
۴بر وعده دیدار که فرداست حسابش
امروز چه نالیم نفس همنفسی نیست
۵ای کاش دمی چند گرفتار توان زیست
اما چه توان کرد که دام و قفسی نیست
۶بر بیکسی کاغذ آتش زده رحمی
کاین قافله را غیر عدم پیش و پسی نیست
۷چون شمع به امید فنا چند توان سوخت
ای باد سحر غیر تو فریادرسی نیست
۸بیدل الم و عیش خیالات تعین
تا چشمگشایی که گذشتهست و بسی نیست
۹