امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشت
هر عضو چو شمعم نگهی بازپسین داشت
۱کس وحشتت از اسباب تعلق نپسندید
دامن نشکستن چقدر چین جبین داشت
۲از وهم مپرسید که اندیشهٔ هستی
در خانهٔ خورشید مرا سایهنشین داشت
۳هر تجربهکاری که درتن عرصه قدم زد
سازدل جمع آن طرف ملک یقین داشت
۴عمریست که در بندگداز دل خویشیم
ما را غم ناصافی آیینه بر این داشت
۵چون سایه به جز سجده مثالی ننمودیم
همواری ما آینه در رهن جبین داشت
۶در قد دو تا شد دو جهان حرص فراهم
زین حلقهکمند امل آرایش چین داشت
۷از پردهٔ دل رست جهان لیک چه حاصل
آیینه نفهمیدکه حیرت چه زمین داشت
۸با این همه حیرت به تسلی نرسیدیم
فریاد که آبینهٔ ما خانهٔ زین داشت
۹آفاق تصرفکدهٔ شهرت عنقاست
جز نام نبود آنکه جهان زیر نگین داشت
۱۰بیدل سراین رشته به تحقیق نپیوست
در سبحه و زنار جهانی دل و دین داشت
۱۱