چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت
تورا در آینه میدید و جستجوی تو داشت
۱به هر دکانکه درین چارسو نظرکردم
دماغ ناز تو سودای گفتگوی تو داشت
۲به دور خمکدهٔ اعتبارگردیدیم
سپهر و مهر همانساغر و سبوی تو داشت
۳ز خلق این همه غفلتکه می کند باور
تغافل توز هرسو نظربه سوی تو داشت
۴نظربه رنگ توبستم نظربه رنگ توبود
خیال روی توکردم خیال روی تو داشت
۵ز ما و من چقدر بوی ناز میآید
نفس به هرچه دمیدند های و هوی تو داشت
۶غرور و ناز تو مخصوصکجکلاهان نیست
شکسته رنگی ما هم خمی ز موی تو داشت
۷هزار پرده دریدند و نغمه رنگ نبست
زبان خلق همان معنی مگوی تو داشت
۸چه جرعههاکه نه بر خاک ریختی زاهد
به این حیا نتوان پاس آبروی تو داشت
۹به سجده خاک شدی همچو اشک و زین غافل
که خاک هم تری از خشکی وضوی توداشت
۱۰بهگردش نگهت پی نبرد فطرت تو
که سبحهٔ تو چه زنار درگلوی تو داشت
۱۱درین حدیقه به صد رنگ پر زدم بیدل
ز رنگ در نگذشتمکه رنگ و بوی تو داشت
۱۲