همت از هر دو جهان جست و ز دل در نگذشت
موج بگذشت ز دریا و ز گوهر نگذشت
۱آمد و رفت نفس،گرد پی یکتاییست
کس درین قافله از خویش مکرر نگذشت
۲شمع بر سر همه جا دامن خاکستر داشت
سعی پرواز ضعیفان ز ته پر نگذشت
۳ختمگردید به بیمار وفا شرط ادب
ما گذشتیم ولی ناله ز بستر نگذشت
۴هرزهدو بود طلب، قامت پیری ناگاه
حلقه گردید که میباید ازین در نگذشت
۵پستی طالع شمعمکه به صحرای جنون
آب آیینه پلی داشت سکندر نگذشت
۶حرص مشکل که ره فهم قناعت سپرد
آب آیینه پلی داشت سکندر نگذشت
۷روش معدلت از گردش پرگار آموز
که خطش گر همه کج رفت ز محور نگذشت
۸طاقت غرهٔ انجام وفا ممکن نیست
ناتوانیست که از پهلوی لاغر نگذشت
۹شرر کاغذ آتش زدهام سوخت جگر
آه از آن فرصت عبرت که به لنگر نگذشت
۱۰بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل
زین رقمکلک قضا بیمژه ی تر نگذشت
۱۱