نه همین سبزه از خطش ترگشت
قند هم زان دو لب مکرر گشت
۱فرصت جلوه مغتنم شمرید
خط چلیپاست چون ورق برگشت
۲تا عدم سیر هستی آن همه نیست
هر نفس میتوان سراسر گشت
۳نقطه از سیر خط نمایان شد
اشک ما تا چکید لاغر گشت
۴اوج عزت فروتنی دارد
قطره پستیگزیدگوهرگشت
۵ترک اخلاق مشق ادبارست
سرو کم سایه شد که بیبر گشت
۶وضع گستاخی بیش از این چه کند
او عرق کرد و چشم ما تر گشت
۷به غرور آنقدر بلند متاز
لغزش پا دمید چون سرگشت
۸گرنه شغل امل کشاکش داشت
ربش زاهد چرا دم خرگشت
۹ششجهت یک فسانهٔ غرض است
گوشها زین جنون نوا کر گشت
۱۰سیر پرگار عبرت است اینجا
خواهدت پا و سر برابر گشت
۱۱گردش چشم یار در نظریم
باید آخر جهان دیگرگشت
۱۲بیخودی بی انوید وصلی نیست
قاصد اوست رنگ چون برگشت
۱۳خلقی از وهم محرمی بیدل
گرد خود گشت و حلقهٔ در گشت
۱۴