ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت
بلند کرد نیستان بوریا انگشت
۱دمی که سجده به خاک درت اشارت کرد
چو آفتاب دمید از جبین ما انگشت
۲به عرض حاجت ما نیست عجز بی زنهار
ز دست پیش فتادهست در دعا انگشت
۳خطاست منکر اقبال کهتران بودن
توغافلی و دخیل است جا به جا انگشت
۴اگر مزاج بزرگان تفقدی میداشت
چراکناره گرفتی ز دست و پا انگشت
۵موافقت اگر آبین همدمی میبود
ز دستها ندمیدی جدا جدا انگشت
۶به رنگ شمع در این معبد خیالگداز
هزار سبحه به سیلاب رفت با انگشت
۷ز وضع قامت خم پاس زخم دل دارید
حذر خوش است ازبن ناخنآزما انگشت
۸حضور عالم بیکار نیز شغلی داشت
نبرد لذت سر خاری از حنا انگشت
۹درین بساط به صد گوشمال موت و حیات
ندید هیچکس از پنجهٔ قضا انگشت
۱۰هین تپانچه و مشتیست نقد غیرت مرد
عمود گیر گر افتاد نارسا انگشت
۱۱تلاش روزی ما بس که غالب افتادهست
به زینهار برآورده آسیا انگشت
۱۲بلندی مژه آن را که هرچه پیش آرد
پی قبول گذارد به دیدهها انگشت
۱۳محال بود بر اسباب پا زدن بیدل
به پشت دست نزد ناخن از حیا انگشت
۱۴