چنین که عمر تأملگر شتاب گذشت
هوای آبلهای از سر حباب گذشت
۱به چشمبند جهان این چه سحرپردازیست؟
که بیحجابی آن جلوه از نقاب گذشت
۲به هر طرف نگرم دود دل پرافشان است
کدام سوخته زین وادی خراب گذشت؟
۳جنونپرستی اغراض، ننگ طبع مباد
حیا نماند، چو انصاف از حساب گذشت
۴کسی به چارهٔ تسکین ما چه پردازد؟
که تا به داغ رسیدیم، ماهتاب گذشت
۵ز مصرع نفس واپسین عیان گردید
که ما ز هرچه گذشتیم انتخاب گذشت
۶سیاهکار فضولی، مخواه موی سفید
کفن چو پرده درَد، باید از خضاب گذشت
۷صفا کدورت زنگار چشم نزداید
ز سایه کس نتواند در آفتاب گذشت
۸ز خود تهی شو و از ورطهٔ خیال برآی
به آن کنار همین کشتی از سراب گذشت
۹به عیش غفلت عمری که نیست، کس نرسد
فغان که فرصت تعبیر هم به خواب گذشت
۱۰ز سوز سینهام آگه که کرد محفل را؟
که اشک دود شد و از سر کباب گذشت
۱۱ندانم از چه غرض بال فرصت افشاندم
شرربیانیام از حاصل جواب گذشت
۱۲به وادیی که نفس بود رهبر، بیدل
همین تأمل رفتن گرانرکاب گذشت
۱۳