ازین بساطکسی داغ آرمیدن رفت
که با وجود نفس غافل ازتپیدن رفت
۱درین چمن سرتسلیم آفتیم همه
گلیکه برق خزانشنزد به چیدن رفت
۲ز بسگداز تمنا به دلگره کردیم
نفس چو اشک به دریوزهٔ چکیدن رفت
۳کباب غیرت آن رهرومکه همچوثمر
به پا شکستگی رنگ تا رسیدن رفت
۴زبسکه قطع تعلق زخویش دشواراست
چوگاز مدت عمرم به لبگزیدن رفت
۵نیام چو اشک به راه تو داغ نومیدی
سر سجود سلامت اگر دویدن رفت
۶مجو ز مردم بیمعرفت دم تسلیم
ز سرو از ره بیحاصلی خمیدن رفت
۷سراغ جلوه ز مابیخودن مگیر و مپرس
بهار حیرت آیینه در ندیدن رفت
۸فسانهای ز رم فرصت نفس خواندیم
به لب نکردهگذر آن سوی شنیدن رفت
۹خیال هستی موهوم ریشه پیداکرد
به فکر خواب متن فصل آرمیدن رفت
۱۰به جهد مسند عزت نمیشود حاصل
نمیتوان به فلک بیدل از دویدن رفت
۱۱