به عبرت آب شو ای غافل از خمیدن موج
که خودسری چقدر گشته بار گردن موج
۱درین محیط که دارد اقامتآرایی
کشیده است هجوم شکست دامن موج
۲عنان زچنگ هوس واستانکه بررخ بحر
هواست باعث شمشیر برکشیدن موج
۳به عجز ساز و طرب کن که در محیط نیاز
شکستگیست لباس حریر بر تن موج
۴غبار شکوه ز روشندلان نمیجوشد
در اب چشمهٔ ایینه نیست شیون موج
۵نکرد الفت مژگان علاج وحشت اشک
به مشت خس که تواند گرفت دامن موج
۶سراغ عمر زگرد رم نفس کردیم
محیط بود تحیر عنان رفتن موج
۷مرا به فکر لبت کرد غنچهٔ گرداب
نفس نفس به لب بحر بوسه دادن موج
۸ز بیقراری ما فارغ است خاطر یار
دل گهر چه خبر دارد از تپیدن موج
۹به بحر عشق که را تاب گردن افرازیست
همین شکستگیی هست پیش بردن موج
۱۰ز بیدلان مشو ایمن که تیر آه حباب
به یک نفسگذرد از هزار جوشن موج
۱۱توان به ضبط نفس معنی دل انشاکرد
حباب شیشه نهفتهست در شکستن موج
۱۲چو گوهر از دم تسدمکن سپر بیدل
درتن محیطکه تیغ است سرکشیدن موج
۱۳