مباد چشمهٔ شوق مرا فسردن موج
چو اشک عرض گهر دیدهام به دامن موج
۱جهان ز وحشت من رنگ امن میبازد
محیط بسمل یأس است ازتپیدن موج
۲ادب ز طینت سرکش مجو به آسانی
خمیدهاست به چندین شکستگردن موج
۳گشاد کار گهر سخت مشکل است اینجا
بریده میدمد از چنگ بحر ناخن موج
۴ز خویش رفتهای اندیشهٔ کناری هست
بغلگشاده ز دریا برون دمیدن موج
۵فسادها به تحمل صلاح میگردد
سپر ز تیغ کشیدهست آرمیدن موج
۶زبان به کام کشیدن فسون عزت داشت
دمیده قطرهٔ ما گوهر از شکستن موج
۷چو عجز دست به سررشتهٔ هوس زدهایم
شنیدهایم شکنپرور است دامن موج
۸نفس مسوز به ضبط عنان وحشت عمر
نیاز برق ز خود رفتنیست خرمن موج
۹دماغ سیر محیط من آب شد یارب
خط شکسته دمد از بیاضگردن موج
۱۰خموش بیدل اگر راحت آرزو داری
که هستکمنفسی مانع تپیدن موج
۱۱