ز درد یأس ندانم کجا کنم فریاد
قفس شکستهام و آشیان نمانده به یاد
۱به برقی از دل مایوس کاش در گیرم
کباب سوختنم چون چراغ در ره باد
۲به غربت از من بیبال و پر سلام رسان
که مردم و نرسیدم به خاطر صیاد
۳چو شمع خواستم احرام وحشتی بندم
شکست آبلهٔ پا به گردنم افتاد
۴ز تنگی دلم امکان پر گشودن نیست
شکستهاند غبارم به بیضهٔ فولاد
۵چه ممکن است کشد نقش ناتوانی من
مگر به سایهٔ مو خامه بشکند بهزاد
۶اگر ز درد گرانجانیام سوال کنند
چو کوه از همه عضوم جواب باید داد
۷ز هیچکس به نظر مژدهٔ سلامم نیست
مگر ز سیل کشم حرف خانهات آباد
۸ز فوت فرصت وصلم دگر مگوی و مپرس
خرابه خاک به سر ماند و گنج رفت بباد
۹غبار من به عدم نیز پرفشان تریست
ز صید من عرقی داشت بر جبین صیاد
۱۰کشاکش نفسم تنگ کرد عالم را
خوش آنکه بگسلد این رشته تا رسم به گشاد
۱۱ز شمع باعث سوز و گداز پرسیدم
به گریه گفت: مپرس از ندامت ایجاد
۱۲بهار عشق و شکفتن خیال باطل کیست
ز سعی تیشه مگر گل به سر زند فرهاد
۱۳ستمکش دل مایوسم و علاجی نیست
کسی مقابل آیینهٔ شکسته مباد
۱۴ترحم است بر آن صید ناتوان بیدل
که هر دم از قفسش چون نفس کنند آزاد
۱۵