ادب چه چاره کند چون فضول افتد
به جای عذر دل آوردهام قبول افتد
۱به خاک خفت درتن ره هزار قافله اشک
مبادکس به غبار دل ملول افتد
۲ترحم است برآن طایر شکسته قفس
که همچو شمع پرافشانیاش به نول افتد
۳ستم به وجد دل از ضبط ناله نتوان کرد
چو نغمه ختم شود ضرب بر اصول افتد
۴بهکارگاه هوس از ستم شریکی چند
قیامت استکه آتش به دشت غول افتد
۵ز آب دیده گرفتم عیار شیب و شباب
که هر چه گل کند از ابر بر فصول افتد
۶خرد ودیعت اوهام برنمیدارد
به رنج بار امانت مگر جهول افتد
۷چو موج گوهرم از دل گذشتن آسان نیست
چو رشته خورد گره کوتهی به طول افتد
۸سری کشیدهای آمادهٔ گریبان باش
به پایهای نرسیدی که بینزول افتد
۹مباز بیدل از اوهام نقد استغنا
مراد کو که کسی در غم حصول افتد
۱۰