گذشت عمر و دل از حرص سر نمیتابد
کسی عنانم از این راه بر نمیتابد
۱درای محمل فرصت خروش صور گرفت
هنوز گوش من بیخبر نمیتابد
۲جهان ز مغز خرد پنبهزار اوهام است
چه سود برق جنون یک شرر نمیتابد
۳غبار عجز من و دامن خط تسلیم
ز پا فتادگی از جاده سر نمیتابد
۴نگاهم از کمر یار فرق نتوان کرد
کسی دو رشته بههم اینقدر نمیتابد
۵نشان من مگر از بینشان توانی یافت
وگرنه هستی عاشق اثر نمیتابد
۶نمیتوان ز کف خاک من غبار انگیخت
جبین عجز بهجز سجده برنمیتابد
۷نزاکتیست در آیینهخانهٔ هستی
که چون حباب هوای نظر نمیتابد
۸نگاه بر مژه دامنفشان استغناست
دماغ وحشت من بال و پر نمیتابد
۹خروش دهر بلند است، بر تغافل زن
که این فسانه بهجز گوش کر نمیتابد
۱۰شبی به روز رساندن کمال فرصت ماست
چو شمع کوکب ما تا سحر نمیتابد
۱۱ز خویش میروم اینک تو هم بیا بیدل
که قاصد آمد و هوشم خبر نمیتابد
۱۲