چو ناله گرد نمودم اثر نمیتابد
بهار من هوس رنگ برنمیتابد
۱به یک نظر ز سراپای من قناعت کن
که داغ عرض مکرر شرر نمیتابد
۲به طبع بختم اگر خواب غالب است، چه سود؟
که پنجهٔ مژهام هیچ برنمیتابد
۳اشاره میکند ازپانشستن کهسار
که بار نالهٔ دل هر کمر نمیتابد
۴گرفته است خیالت فضای امکان را
چه مهر و ماه که بر بام و در نمیتابد
۵گشاد و بست نگاهی ز دل غنیمت دان
چراغ راه نفس آنقدر نمیتابد
۶نصیب نالهٔ ما هیچجا رسیدن نیست
نهال یأس خیال ثمر نمیتابد
۷طراوت عرق شرم ما سیهکاریست
که این ستاره به شام دگر نمیتابد
۸غبار آینه ،اظهار جوهر است اینجا
صفای طبع غرور هنر نمیتابد
۹طلسمخویش شکستن علاج کلفت ماست
که شب نمیگذرد تا سحر نمیتابد
۱۰نگاه ما ز تماشای غیر مستغنیست
برون خویش چراغ گهر نمیتابد
۱۱حباب سخت دلیرانه میزند بر موج
دل گرفته ز شمشیر سر نمیتابد
۱۲چو اشک در گره خود چکیدنی دارم
دماغ آبله زین بیش برنمیتابد
۱۳خیال بسمل نیرنگ حیرتم بیدل
به خون تپیدن من بال و پر نمیتابد
۱۴