عمریستکه در حسرت آن لعلگهر موج
دل میزندم بر مژه از خون جگر موج
۱گر شوخی زلفت فکند سایه به دریا
از آب روان دسته کند سنبل تر موج
۲در حسرتآن طره شبگون عجبی نیست
کز چاک دلی شانه زند فیض سحر موج
۳آنجا که کند جلوهات ایجاد تحیر
در جوهرآیینه زند سعی نظر موج
۴مشکلکه برد ره به دلت نالهٔ عاشق
در طبعگهر ربشه دواند چقدر موج
۵بیمطلبی آیینهٔ آرام نفسهاست
دارد ز صفا جامهٔ احرامگهر موج
۶مطرب نفست زمزمهٔ لعلکه دارد
در نالهٔ نی میزند امروز شکر موج
۷وحشت مده از دست به افسانهٔ راحت
زین بحر کسی صرفه نبردهست مگر موج
۸آفت هوس غیری و غافلکه در این بحر
بر زورق آسایش خویش است خطر موج
۹از خلوت دل شوخی اوهام برون نیست
در بحر شکستهست پر و بال سفر موج
۱۰فریاد که جز حسرت ازین ورطه نبردیم
تا چند زند دامن دریا به کمر موج
۱۱بیدل کرم از طینت ممسک نتوان خواست
چون بحر به ساحل نتراود زگهر موج
۱۲