عنقا سر و برگیم مپرس از فقرا هیچ
عالم همه افسانهٔ ما دارد و ما هیچ
۱زیر و بم وهم است چه گفتن چه شنیدن
توفان صداییم در این ساز و صدا هیچ
۲سرتاسر آفاق یک آغوش عدم داشت
جز هیچ نگنجید دراین تنگ فضا هیچ
۳زینکسوت عبرت که معمای حباب است
آخرنگشودیم بجزبند قبا هیچ
۴دی قطرهٔ من در طلب بحر جنون کرد
گفتند بر این مایه برو پوچ و بیا هیچ
۵ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن
اوهستی و ما نیستی او جمله وما هیچ
۶یارب به چه سرمایه کشم دامن نازش
دستمکه ندارد به صد امید دعا هیچ
۷چون صفر نه با نقطهام ایماست نه با خط
ناموس حساب عدمم در همه جا هیچ
۸موهومی من چون دهنش نام ندارد
گر ازتو بپرسند بگو نام خدا هیچ
۹آبم ز خجالت چه غرور و چه تعین
بیدل مطلب جز عرق از شخص حیا هیچ
۱۰