گر بیتو نگه را به تماشا هوس افتاد
بر هرچه گشودم مژه در دیده خس افتاد
۱از بخت سیه چاره ندارم چه توان کرد
چون زلف به آشفتگیام دسترس افتاد
۲در گریه تنکمایهتر از من دگری نیست
کز ضعف سرشکم به شمار نفس افتاد
۳تا بیکسیام قافلهسالار فغان کرد
خون شد دل و چون اشک ز چشم جرس افتاد
۴شوقی به شکست دل من مست خروش است
آگه نیام این شیشه ز دست چه کس افتاد
۵از آفت تعجیل حذر کن که در این باغ
بر خاک نخستین ثمر پیشرس افتاد
۶شد عین حقیقت چو مجازت ز میان رفت
عشق است گر آتش به بنای هوس افتاد
۷چون شانه ره ما همه پیچ و خم زلف است
چندان که قدم پیش نهادیم پس افتاد
۸عمریست پر افشان گلستان خیالیم
غم نیست اگر طایر ما در قفس افتاد
۹اسباب غبار نگه عبرت ما نیست
در دیدهٔ آتش نتوان گفت خس افتاد
۱۰کلفت مکش از عمر عیان است چه باشد
سنگینی باری که به دوش نفس افتاد
۱۱بیدل لب آن برگ گل اندام ندارد
شهدی که تواند به خیالش مگس افتاد
۱۲