دل تا بهکیام جز پی آزار نگردد
ظلم است گر این آبله هموار نگردد
۱عمریست به تسلیم دوتایم چه توانکرد
بر دوش کسی نام نفس بار نگردد
۲بند لب عاشق نشود مهرخموشی
در نی گرهی نیست که منقار نگردد
۳حیف از قدم مردکه در عرصهٔ همت
سربازی شمعش گل دستار نگردد
۴مطلوب جگرسوختگان سوز و گدازیست
پروانه به گرد گل و گلزار نگردد
۵برگشتن از آن انجمن انس محال است
هشدار که قاصد ز بر یار نگردد
۶بر نقطهٔ دل یک خط تحقیق تمام است
پرگار بر این دایره هر بار نگردد
۷بیرون نتوان رفت به هرکلفت آنتن بزم
گر تنگی اخلاق دل افشار نگردد
۸بیباکی سعی تو به عجز است دلیلت
گر پا نزنی آبله بیدار نگردد
۹بگذار دو روزی ز هوس گرد برآریم
هستی سر وهمیستکه بسیار نگردد
۱۰هرچند حیا باب ادبگاه وصالست
یارب مژه پیش تو نگونسار نگردد
۱۱بیدل به سر ازپرتو خورشید تو دارد
آن سایهکه پیش و پس دیوار نگردد
۱۲