بر دستگاه اقبال کس خیرهسر نگردد
اینخط نمیتوان خواند تا صفحه برنگردد
۱ای خواجه بینیازی موقوف خودگدازیست
تسکین تشنه کامی آب گهر نگردد
۲حیف است موج آزاد نازد به قید گوهر
بیقدردانیی نیست پایی که سر نگردد
۳وحشت بهار شوقیم بیبرگ و ساز اسباب
پرواز رنگ این باغ مرهون پر نگردد
۴ننگ وفاست دعوی در مشرب محبت
چشمی بهم رسانید کز گریه تر نگردد
۵تسکین طلب جهانی مست جنون نوایی ست
لب از فغان نبندد نی تا شکر نگردد
۶در فکر چرخ و انجم جهد تغافل اولیست
تا دانه ات به غربال پر در به در نگردد
۷تختحقیق نقطهٔ دل از علم و فن مبراست
پرگار همت اینجا گرد هنر نگردد
۸در بیخودی نهفتهست بوی بهار وصلش
دور است قاصد ما تا رنگ برنگردد
۹آشوب غفلت ما ظلم است بر قیامت
یارب شبی که داریم ننگ سحر نگردد
۱۰در کارگاه تسلیم کو عزت و چه خواری
خورشید بینیاز است گر خاک زر نگردد
۱۱همت درین بیابان سرمنزل قرین است
بیدل تو در طلب باش گو راه سر نگردد
۱۲