جایی که جام در دست آن مه خرام دارد
مژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد
۱عام است ذکر عشاق در معبد خیالش
گر برهمن نباشد بت رام رام دارد
۲دی آن نگار مخمور در پردهگردشی داشت
امروز صد خرابات مینا و جام دارد
۳کممایگان به هر رنگ سامان انفعالند
هستی دو روزه عصیان زحمت دوام دارد
۴رنگ بهار امکان ازگردش آفریدند
هر صاف درثماست هر صبح شام دارد
۵جز انفعال ازین بزم کام دگر مجویید
لذات عالم خواب یک احتلام دارد
۶بیتابی تفسها عمریست دارد آواز
کای صبح پرفشان باش این دشت دام دارد
۷ضبط نفس در این بحر جمعیتآفرین است
گوهر هزار قلاب مصروفکام دارد
۸آثار جوهر مرد پنهان نمیتوانکرد
تیغکشیدهٔکوه ننگ از نیام دارد
۹دل را ودیعت وهم باید ز سر ادا کرد
از خلق آنچه دارد آیینه وام دارد
۱۰قلقل همین دو حرف است ای شیشه دردسر چند
چیزی بگوی و بگذر قاصد پیام دارد
۱۱گفتم به دلکه عمریست ذوق وصال دارم
خندید کاین خیالت سودای خام دارد
۱۲جوش خطیست بیدل پرگار مرکز حسن
دود چراغ این بزم پروانه نام دارد
۱۳