دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد
بار نفس دو دم بیش آیینه برندارد
۱فرصت به دوش عبرت بسته است محمل رنگ
کس زین بهار حیرت برگل نظر ندارد
۲محو جمال او را دادند همچو یاقوت
آبی که نیست موجش رنگی که پر ندارد
۳گر وحشت غبارت غفلت کمین نباشد
دامان بینیازی چین دگر ندارد
۴از نارسایی آخر با هیچ صلح کردیم
ما دست اگر نداربم او هم کمر ندارد
۵آیینه ساخت با زنگ ماند آبگینه در سنگ
این کوهسار نیرنگ یک شیشهگر ندارد
۶در عالم من و ما افسردهگیر فطرت
تا دود پرفشان است آتش شرر ندارد
۷افلاس عالمی را از اختیار واداشت
دستی در آستین نیستگر کیسه زر ندارد
۸در تنگنای گردون باید فسرد و خون شد
این خانه آنچه دارد بیرون در ندارد
۹تدبیرکین دشمن سهل است بر عرق زن
در عرصهای که آب است آتش جگر ندارد
۱۰غواصی تآمل بیمزد معنیی نیست
گر ما نفس ندزدیم دریا گهر ندارد
۱۱نیرنگ کعبه و دیر محملکش هوس چند
زآنجاکه مسکن اوست او هم خبر ندارد
۱۲دود دماغ ما را برد آنسوی قیامت
بیدل به این بلندی کس موی سر ندارد
۱۳