رنگ حنا در کفم بهار ندارد
آینهام عکس اعتبار ندارد
۱حاصل هر چار فصل سرو بهار است
نشئهٔ آزادگی خمار ندارد
۲بی گل رویت ز رنگ گلشن هستی
خاک به چشمی که او غبار ندارد
۳گرد من آنجا که در هوای تو بالد
جلوه طاووس اعتبار ندارد
۴طاقت دل نیست محو جلوه نمودن
آینه در حیرت اختیار ندارد
۵وحشت اگر هست نیست رنج علایق
وادی جولان ناله خار ندارد
۶یک دل وارسته در جهان نتوان یافت
یک گل بیرنگ و بو بهار ندارد
۷صید توهم شکار دام خیالیم
ناقه به گل خفته است و بار ندارد
۸عالم امکان چه جای چشم تمناست
راهگذر پاس انتظار ندارد
۹صافی دل چیست از تمیز گذشتن
آینه با خوب و زشت کار ندارد
۱۰تا نکشی رنج وحشتی که نداری
نغمهٔ آن ساز شو که تار ندارد
۱۱بیدل از آیینهام مخواه نمودن
نیستیام با کسی دچار ندارد
۱۲