چند نشینی به کلفت دل مأیوس
همچو دویدن به طبع آبله محبوس
۱ای نفس از دل برآر رخت توهم
خانهٔ آیینه نیست عالم ناموس
۲ریخت ندامت به دامنم دل پر خون
آبلهای بود حاصل کف افسوس
۳سرکشی از طینتم گمان نتوان برد
نقش قدم کس ندید جز به زمینبوس
۴دامن شب تا به کی بود کفن صبح
به که برآیی ز گرد کلفت ناموس
۵ناله در اشک زد ز عجز رسایی
آب شد این شعله از ترقی معکوس
۶صد چمن امید لیک داغ فسردن
نامهٔ رنگم که بست بر پر طاووس؟
۷آتش دیر از هوای عشق بلند است
گبر نفس غرهٔ دمیدن ناقوس
۸چیست مجاز انفعال رمز حقیقت
جلوه عرق کرد گشت آینه محبوس
۹بیدل، اگر دست ما ز جام تهی شد
پای طلب کی شود ز آبله مأیوس
۱۰