جام غرور کدام رنگ توان زد
شیشه نداریم بر چه سنگ توان زد
۱.از هوسم واخرید عذر ضعیفی
آبلهبوسی به پای لنگ توان زد
۲قطره محال است بی گهر دل جمعت
سست مگیر آن گره که تنگ توان زد
۳نقش نگینخانهٔ هوس اگر این است
گل به سر نامها ز ننگ توان زد
۴کوس و دهل مایهٔ شعور ندارد
دنگ نهای چند دنگ دنگ توان زد
۵بس که شکستند عهدهای مروت
بر سر یاران پرکلنگ توان زد
۶چشم گشا لیک بر رخ مژه بستن
آینه باش آنقدر که زنگ توان زد
۷دور چه ساغر زند کسی به تخیل
خنده مگر بر جهان بنگ توان زد
۸دامن مقصد که میکشد ز کف ما
گربهگریبان خویش چنگ توان زد
۹سخت چو فواره غافلی زته پا
سر به هوا تا کجا شلنگ توان زد
۱۰بیدل از اندوه اعتبار برون آ
تا پری این شیشهها به سنگتوان زد
۱۱