روزی که قضا سر خط آفاق رقم زد
گفتم به جبینم چهنوشتندقلمزد
۱غافل مشوید از نفس نعل درآتش
سرتا قدم شمع درین بزم قدم زد
۲چون مو به نظر سخت نگونسار دمیدیم
فواره این باغ به غربال علم زد
۳ساز طرب محفل اقبال شکست است
جامیکه شنیدی تو قلک بر سر جم زد
۴زین خیره نگاهی که شهان راست به درویش
پیداست که بر چشم یقین گرد حشم زد
۵واعظ به تکلف ندهی زحمت مستان
از باده نخواهد لب ساغر به قسم زد
۶صد شکر که چون صبح نکردیم فضولی
با ما نفسی بود که بر آینه کم زد
۷خواب عجبی داشت جهان لیک چه حاصل
دل کرد جنونی که نفس تا به عدم زد
۸فریاد که یک سجده به دل راه نبردیم
کوری همه را سر به در دیر و حرم زد
۹اقبال عرق کرد ز سامان حبابم
تا کوس به شهرت زند از شرم به نم زد
۱۰یارب دم پیری به چه راحت مژه بندم
بی سایه شد آن گوشهٔ دیوار که خم زد
۱۱بیدل سپر افکند چو مژگان ز ندامت
دستی که ز دامان تو می خواست بهم زد
۱۲