تا جلوهٔ بیرنگ تو بر قلب صور زد
تمثال گرفت آینه در دست و به در زد
۱همت به سواد طلبت گرد جنون داشت
نُه چرخ ز بالیدن یک آبله سر زد
۲رفتی و نیاسود غبارم چه توانکرد
بر آتش من ناز تو دامان سحر زد
۳بیروی تو از سیر چمن صرفه نبردم
هر لاله که دیدم شبیخونم به نظر زد
۴زین ثابت و سیار سراغم چه خیال است
گردیدن رنگم به در چرخ دگر زد
۵بی برگ طرب کرد مرا قامت پیری
خمگشتن این نخل به صد شاخ تبر زد
۶افسون شعور از نفسم دود برآورد
آبی که به رو میزدم آتش به جگر زد
۷بییاس، دل از فکر وطن بر نگرفتم
تا آبلهپا گشت گهر فال سفر زد
۸پرواز نگاهی بتماشا نرساندم
چون شمع زسرتا قدمم یک مژه پرزد
۹مژگان بهم بسته سراپردهٔ دل بود
حیرتزدهام دامن این خیمه که بر زد
۱۰فریاد که رفتیم و به جایی نرسیدیم
صبح از نفس سوخته دامن بهکمر زد
۱۱ما را ز بهارت چه رسد غیر تحیر
تمثالگلی بودکه آیینه به سر زد
۱۲دشنامی از آن لعل شنیدم که مپرسید
میخواست به سنگم زند آخر به گهر زد
۱۳بیدل دل ما را نگهی برد به غارت
آنگلکه تو دیدی چمنی بود نظر زد
۱۴