ما را به در دل ادب هیچکسی برد
تمثال در آیینه، ره از بینفسی برد
۱زین دشت هوس منت سیلی نکشیدیم
خاروخس ما را عرق شرم خسی برد
۲بیگانهٔ عشقیم ز شغل هوسی چند
آب رخ عنقایی ما را مگسی برد
۳فریادکه محملکش یک ناله نگشتیم
دل خون شد ودر خاک غبار جرسی برد
۴دور همه چون سبحه یکیکرد تسلسل
زین قافلهها پیش وپسی ، پیش وپسی برد
۵آخر پی تحقیق به جایی نرساندم
بیرونم از این دشت اقامت هوسی برد
۶دل نیز نشد چون نفسم دام تسلی
جمعیت بالم الم بیقفسی برد
۷بیدل ثمر باغکمالم چه توانکرد
پیش از همه در خاک مرا پیش رسیبرد
۸