پیریام آخر می و پیمانه برد
باد سحر شمع ز کاشانه برد
۱دیده سیاهی ز گل و لاله چید
کوشگرانی ز هر افسانه برد
۲شمع جنون آبلهپا کرده گم
سر به هوا لغزش مستانه برد
۳کشمکش ازسعی نفس قطع شد
اره خودآرایی دندانه برد
۴یاد خطشکردم و دل باختم
سایهٔ مور از کف من دانه برد
۵هرکه در این انجمن حرص وگد
ساخت به خودگنج به ویرانه برد
۶حسرت دیدار گریبان درید
آینهٔ ما همه جا شانه برد
۷خواندن اسرار وفا مشکل است
مهر شد آن نامهکه پروانه برد
۸در دل ما ذوق تماشا نماند
آهکسی آینه زین خانه برد
۹قاصد دلبر جگرم داغ کرد
نامهٔ من ناله شد اما نه برد
۱۰وقت جنون خوشکه غم خانمان
یک دو دم از بیدل دیوانه برد
۱۱