در طلبت شب چه جنونها گذشت
کز سر شمع آبلهٔ پا گذشت
۱جهل، خرد پخت و به معموره ریخت
عقل جنون کرد و ز صحرا گذشت
۲نقش نگین داشت کمال هوس
اسم بجا ماند و مسما گذشت
۳خلق خیالات بر افلاک برد
از سر این بام هواها گذشت
۴پِیسِپَر عجز، چه نازد به جاه؟
آبله از خاک چه بالا گذشت
۵جوش نفس بود، می اعتبار
قُلقُلکی کرد و ز مینا گذشت
۶چون شرر کاغذ آتشزده
فرصت ما از نظر ما گذشت
۷سعی تکوپو، همه را محو کرد
رنگ روانی ز ثریا گذشت
۸چون شب و روز است تلاش همه
درنگذشت آنکه ز اینجا گذشت
۹خط جبین فهم به فردا گماشت
خامه بر این صفحه چلیپا گذشت
۱۰خامشیام زندهٔ جاوید کرد
کمنفسیها ز مسیحا گذشت
۱۱ضبط نفس طرفه پلی داشتهست
قطره به این جهد، ز دریا گذشت
۱۲قافلهسالار توهم مباش
هرکس از این بادیه تنها گذشت
۱۳فرصت دیدار وفایی نداشت
آمده بود آینه، اما گذشت
۱۴با دم شمشیر قضا چاره چیست؟
دم مزن آبی که ز سرها گذشت
۱۵بیدل از این مایه که جز باد نیست
عمر در اندیشهٔ سودا گذشت
۱۶