از پنبه اگر آتش سوزان گله دارد
دیوانه هم از خار بیابان گله دارد
۱در عالم آسودگی از خویش روانیم
موج گهر از چیدن دامان گله دارد
۲چون اشک عرقریز حجابم چه توان کرد
مستوری عشق از من عریانگله دارد
۳آیینهٔ دل را ز نفس نیست رهایی
دریا عبث از شوخی توفان گله دارد
۴دیوانگی و هوش به یک جامه نگنجد
از دست ادب چاک گریبان گله دارد
۵کو دل که بدانم ز غمت نالهفروش است
کو لب که توان گفت ز جانان گله دارد
۶ای بیخبر، ازکمخردان شکوه چه لازم
آدم نبود آنکه ز حیوان گله دارد
۷در ساغر و مینای تهی ناله شراب است
مفلس همه از عالم سامان گله دارد
۸آیینهٔ ما لذت دیدار نفهمید
مشتاق تو از دیده حیران گله دارد
۹در نسخهٔ کیفیت این باغ وفا نیست
مضمونگل از بستن پیمانگله دارد
۱۰مجبورفنا را چه خموشی چه تکلم
چندانکه نفس میزند انسانگله دارد
۱۱بیدل به هوس داغ محبت نفروزی
این شبکه تو داری ز چراغانگله دارد
۱۲