آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد
اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد
۱چشمم ز هماغوشی مژگان گله دارد
این ساغر حیرت صفت آبله دارد
۲شمشادقدان را به گلستان خرامت
موج عرق شرم به پا سلسله دارد
۳ای زاهد اگر شعلهٔ آهی به دلت نیست
بیتیر، کمان تو چه سود از چله دارد
۴برق عرق حسنفه زد شعله درتن باغ
گل در جگر از شبنم صبح آبله دارد
۵سرتا قدم شمع غبارپی آه است
تنها رو شوق تو عجب قافله دارد
۶زنهار پی مشرب مجنونروشان گیر
گر عافیتی هست همین سلسله دارد
۷آیینهٔ فولاد سیه کردهٔ آهیست
دلهای اسیران چقدر حوصله دارد
۸فرق عدم از هستی ما سخت محال است
از موج، شکستن چقدر فاصله دارد
۹دیگر به کجا می روی ای طالب آرام
گردون تپشآباد و زمین زلزله دارد
۱۰یارب به چه تدبیرکند قطع ره عمر
پای نفس منکه ز دل آبله دارد
۱۱بیدل خم هر تار زگیسوی سیاهش
سامان پریشانی صد قافله دارد
۱۲