خامشنفسی خفت گوینده ندارد
لبهای ز هم واشده جز خنده ندارد
۱پرواز رسایی که بنازیم به جهدش
چون رنگ به غیر از پر برکنده ندارد
۲خواهی به عدم غوطه زن و خواه به هستی
بنباد تو جز غفلت یابنده ندارد
۳معیارتک و تاز من و ما ز نفسگیر
جز رفتن ازین مرحله آینده ندارد
۴موج و کف دریای عدم سحرنگاریست
نادار همه دارد و دارنده ندارد
۵از دلق گشودیم معمای قلندر
پوشیدگی این استکه کس ژنده ندارد
۶سیر خم زانو به هوس جمع نگردد
نامحرم معنی سر افکنده ندارد
۷همواری و صحرای تعین چه خیال است
این تختهٔ نجار جنون رنده ندارد
۸زین گردش رنگی که جبین ساز تماشاست
آنیست که صد جامهٔ زیبنده ندارد
۹معشوق مزاجیست که این باغ تجدد
یک ریشه به جز سرو خرامنده ندارد
۱۰جمعیت دل خواه چه دنیا و چه عقبا
موج گهر اجزای پراکنده ندارد
۱۱بیدل سخن این است تأمل کن و تن زن
من خواجه طلب مردم و او بنده ندارد
۱۲