کس طاقت آن لمعهٔ رخسار ندارد
آیینه همین است که دلدار ندارد
۱سحرست چه گویم که شود باور فطرت
من کارگه اویم و او کار ندارد
۲گرداندن اوراق نفس درس محالست
موج آینهپردازی تکرار ندارد
۳آیینه ز تمثال خس و خار مبراست
دل بار جهان میکشد و عار ندارد
۴چون نقش قدم برسرما منت کس نیست
این خواب عدم سایهٔ دیوار ندارد
۵پیچیده در و دشت ز بس لغزش رفتار
تا موج گهر جادهٔ هموار ندارد
۶اقبال دنائت نسبان خصم بلندیست
غیر از سر خویش آبله دستار ندارد
۷چون لاله دو روزی به همین داغ بسازید
گل در چمن رنگ وفا بار ندارد
۸شب رفت و سحر شد به چه افسانه توان ساخت
فرصت نفس ساخته بسیار ندارد
۹بیدل به عیوب خود اگر کم رسی اولیست
زان آینه بگریز که زنگار ندارد
۱۰