هرجا نفسی هست ز هستی گله دارد
دیوانه و هشیار همین سلسله دارد
۱پیچیده به پای طلبم دامن دشتی
کز آبله صد ریگ روان قافله دارد
۲معذورم اگر طاقت رفتار ندارم
چون شمع ز سر تا قدمم آبله دارد
۳بیتابی دل سنگ ره بیخبریهاست
از وضع جرس قافلهٔ ما گله دارد
۴بیگانهٔ کیفیت غیب است شهادت
چندان که زبان تو ز دل فاصله دارد
۵محملکش تسلیم ز خود رفتن اشکیم
این قافله یک لغزش پا راحله دارد
۶در وادی فرصت سر و برگ قدمی نیست
دل میرود و دست فسوس آبله دارد
۷بر وحشت ما خرده مگیرید که عاشق
چون اشک همین یک دل بیحوصله دارد
۸یکچند تو هم خانه بهدوشمن و ما باش
آفاق در آواز جرس قافله دارد
۹دردسر گل چند دهد نالهٔ بلبل
بیدل غزل ما نشنیدن صله دارد
۱۰