بییأس دل از هرچه ندارد گله دارد
ناسودن دست تو هزار آبله دارد
۱محملکش مجنونروشان بی سر و پاییست
این قافلهٔ اشک عجب راحله دارد
۲از عالم نیرنگ املِ هیچِ مپرسید
آفاق، شرر فرصت و زاهد چله دارد
۳از خار کند شکوه گل آبلهٔ من
آیینه گر از شوخی جوهر گله دارد
۴یک نچه به صد رنگگلافشان خیال ست
یکتایی او اینقدرم ده دله دارد
۵نگذشته ز سر راه به جایی نتوان برد
هشدار که پای تو همین آبله دارد
۶دل محوگداز است چه در هجر چه در وصل
این آینه در آب شدن حوصله دارد
۷دور شکم اهل دول بین و دهل زن
کاین طایفه را تخم امل حامله دارد
۸هرجا روی از برق فنا جان نتوان برد
عمریستکه آتش پی این قافله دارد
۹دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال
آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد
۱۰بیدل من و آن نظم که هر مصرع شوخش
چون سرو ز آزادی غمها صله دارد
۱۱