نشئهٔ یأسم غم خمار ندارد
دامن افشاندهام غبار ندارد
۱نیستحوادث شکست پایهٔ عجزم
آبله از خاکمال عار ندارد
۲شبنم طاقت فروش گلشن اشکم
آب در آیینهام قرار ندارد
۳پیش که نالم ز دور باش تحیر
جلوه در آغوش و دیده بار ندارد
۴عبرت و سیر سواد نسخهٔ هستی
نقش دگر لوح این مزار ندارد
۵شوخی نشو و نمای شمع گدازست
مزرع ما جز خود آبیار ندارد
۶کینه به سیلاب ده ز نرمی طینت
سنگ چو شد مومیا شرار ندارد
۷هرچهتواندید مفتچشم تماشاست
حیرت ما داغ نور و نار ندارد
۸کیست برون تازد از غبار توهم
عرصهٔ شطرنج ما سوار ندارد
۹نی شرر اظهارم و نی ذرهفروشم
هیچکسیهای من شمار ندارد
۱۰خواه به بادم دهند خواه به آتش
خاک من از هیچکس غبار ندارد
۱۱چند کنم فکر آب دیدهٔ بیدل
قطرهٔ این بحر هم کنار ندارد
۱۲