گر شود از خواب من خیال تو محبوس
حسرت بالین من برد پر طاووس
۱ساز حجابی نداشت محفل هستی
سوخت دل شمع ما به حسرت فانوس
۲دل نفسی بیش نیست مرکز الفت
چند نشیند نفس در آینه محبوس
۳دامن بیحاصلی غبار ندارد
رنگ حنا تهمتیست بر کف افسوس
۴تا نکشد فطرت انفعال تریها
شبنم ما را هواست پردهٔ ناموس
۵سر ز گریبان مکش که ریخته گردون
شمع در این انجمن ز دیدهٔ جاسوس
۶منکر قدرت مشو که جغد ندارد
جز به سر گنج پا ز طینت منحوس
۷گل به کف و در غم بهار فسردن
مزد تخیل پر است جلوهٔ محسوس
۸گوشت اگر نیست نغمهسنج مخالف
صوت موذن بس است نالهٔ ناقوس
۹ریشه دواندهست در بهار جنونم
پیچش هر گردباد تا پر طاووس
۱۰بیدل از این مزرع آنچه در نظر آمد
دانه امل بود و آسیا کف افسوس
۱۱