چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد
سری که غیر هوا پشم درکلاه ندارد
۱دماغ نشئهٔ فقر آرزوی جاه ندارد
سر برهنهٔ ما دردی ازکلاه ندارد
۲قسم به جوهر بیربطی نیاز و تعین
که هرکه را جگری دادهاند آه ندارد
۳ز باد دستی آن زلف تابدار کبابم
که گر همه دلش افتد به کف نگاه ندارد
۴حقیقت تو مجازاست دل به وهم مفرسا
که غیر شیشه پری هیچ دستگاه ندارد
۵نفس به جاده طرازی اگر فضول نیفتد
سراسر دو جهان منزل است، راه ندارد
۶چو چشم از مژه غافل مشو که هیچ کس این جا
به غیر سایهٔ دیوار خود پناه ندارد
۷مباش بیخیر از برق بیامان دمیدن
که دانه در دهن اینجا به غیر کاه ندارد
۸اگر ز محکمهٔ عدل دادخواه نجاتی
دو لب به مهر رسان دعویت گواه ندارد
۹بساط حشر که خورشید فضل میدمد اینجا
تو سایه گر نبری نامهٔ سیاه ندارد
۱۰ترحم است بر احوال خلق یأس بضاعت
که در خور کرمش هیچکس گناه ندارد
۱۱ز دستگاه تعلق مجو حساب تجرد
بلندی مژه بالیدن نگاه ندارد
۱۲نفس تظلم آوارگی کجا برد آخر
ز دل برآمده در هیچ جا پناه ندارد
۱۳به غیر داغ که پوشد چو شمع بیدل ما را
که پای تا به سرش غیر یک کلاه ندارد
۱۴