ز جرگهٔ سخنم خامشی به در دارد
فشار لب بهم آوردن این اثر دارد
۱ز دستگاه گرانجانیام مگوی و مپرس
دمی که ناله کنم کوهسار بَردارد
۲سخن به خاک مینداز در تأمل کوش
به رشتهای که گهر میکشی دو سر دارد
۳بههمزن الفت اسباب خودنمایی را
شکستِ آینه، آیینهای دگر دارد
۴تنزه آینهدار بهار ناز خوشست
حنا مبند به دستی که رنگ بر دارد
۵به دوش اشک روانیم تا کجا برسیم
چو شمع محفل عشاق چشم تر دارد
۶به مرگ هم نتوان رستن از عقوبت دل
قفسشکستهٔ ما بیضه زیر پر دارد
۷به هرچه مینگرم شوخیِ تبسم توست
جهان روز و شبم ششجهت سحر دارد
۸غبار غیر ندارم به خویش ساختهام
دلی که صاف شد آیینه در نظر دارد
۹نریخت دیده سرشکی که من قدح نزدم
گداز دل چقَدَر ناز شیشهگر دارد
۱۰ز صبح این چمن آگاه نیست غرّهٔ جاه
گشاد بال همان خندهای دگر دارد
۱۱به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخ
به باد میدهدم گر ز خاک بردارد
۱۲