بر این ستمکده یارب چه سنگ میبارد
که دل شکستگی و دیده رنگ میبارد
۱نصیبهٔ دل روشن بود کدورت دهر
همین به خانهٔ آیینه زنگ میبارد
۲چو غنچه واننمودند بیگره گشتن
که رنگ امن به دلهای تنگ میبارد
۳بیا که بیتو به بزم از ترانههای حزین
دل شکسته ز گیسوی چنگ میبارد
۴ژ خاککوی تو مشق نزاکتی دارم
که بوی گل به دماغم خدنگ میبارد
۵گذشت فرصت وصل وز نارسایی وهم
نگه ز اشک همان عذر لنگ میبارد
۶به چشم شوق نگاهیکه در بهار نیاز
شکست حال ضعیفان چه رنگ میبارد
۷به ذوق پرورش وهم آب میگردیم
سحاب ما همه برکشت بنگ میبارد
۸دلیل عبرت دل صبح نادمیده بس است
که ضبط آه بر آیینه زنگ میبارد
۹هجوم سایهٔ گل دامگاه راحت نیست
بر این چمن همه داغ پلنگ میبارد
۱۰زبس بهکشت حسد خرمن است آفتها
دمیکه تیر نبارد تفنگ میبارد
۱۱ز دام حادثه بیدل رهایی امکان نیست
که قطرهٔ تو بهکام نهنگ میبارد
۱۲