جهانکجاست،گلی زان نقاب میخندد
سحر تبسمی از آفتاب میخندد
۱فنای ما چمنآرای بینقابی اوست
به قدر چاک کتان، ماهتاب میخندد
۲تلاش آگهیات ننگ غفلت است اینجا
مژه ز هم نگشاییکه خواب میخندد
۳تهی ز خویش شدن مفت آگهی باشد
ز صفر بر خط ما انتخاب میخندد
۴کجاست فرصت دیگرکه ما به خود بالیم
محیط نیز در اینجا حباب میخندد
۵زعلم وفضل بجزعبرت آنچه جمعکنید
گشاد هر ورقش برکتاب میخندد
۶درنگ راهبرکاروان فرصت نیست
کجا روبمکه هر سو شتاب میخندد
۷بهدرسگاه ادب حرف و صوف مسخرگیست
ز صد سؤال همین یک جواب میخندد
۸ز برق حسن کسی را مجال جرات نیست
بپوش چشم که حکم حجاب میخندد
۹زبان به لاف مده، پاس شرم مغتنم است
چو بازگشت لب موج آب میخندد
۱۰غبار صبح تماشاست هرچه باداباد
تو هم بخند جهان خراب میخندد
۱۱دلت چو شمع به هجر که داغ شد بیدل
کز اشک گرم تو بوی کباب میخندد
۱۲