بهار صبح نفس زین دو دم بقا که ندارد
بهکارگاه فضولی چه خندهها که ندارد
۱بلند کرده دماغ خیال خیرهسریها
هزار بام تعین به یک هواکه ندارد
۲ز دستگاه تو و من درین قلمرو عبرت
به ما چه میرسد آخر برای ما که ندارد
۳فریب محفل هستی مخور که این گل خودرو
ز رنگ و بو همه دارد مگر وفاکه ندارد
۴جهان عالم امکان گرفته وهم تعلق
نبسته پایکسی جز همین حناکه ندارد
۵در اشتغال معاصی گذشت فرصت خجلت
جبین عرق ز کجا آورد حیا که ندارد
۶غبار ما به هوایی نمیرسد چه توان کرد
به پای عجز چه خیزد کسی عصا که ندارد
۷به هیچ گل نرسیدم که رنگ ناز ندیدم
بهار دامن آن جلوه از کجا که ندارد
۸پیام کاف به نون میرسد ز عالم قدرت
به گوش کس چه رساند کس آن صدا که ندارد
۹کجاست چاک دگر تا رسد به کسوت مجنون
مگر مژه گسلد بند آن قبا که ندارد
۱۰کجا بریم ز ردّ و قبول وهم فضولی
برو که نیست درین آستان بیا که ندارد
۱۱چسان به محرمی دل رسد زکوشش بیدل
نفس به خانهٔ آیینه نیز جا که ندارد
۱۲