هیهات دم بازپسین عرض ادب برد
رشک نفسم سوخت که نام تو به لب برد
۱بر عالم فطرت دل بیدرد ستم کرد
نشکستن این شیشه قیامت به حلب برد
۲فرصت نرسانید به مقصد نفسم را
این شمع پیام سحری داشت که شب برد
۳ای غنچه دو دم تنگی دل مغتنم انگار
زین غمکده هرگاه الم رفت طرب برد
۴فریاد که بی مطلبی پیش نبردم
همت خجلم کرد ز جایی که طلب برد
۵چون شمع به بیماری دل ساخته بودم
فرصت به تکلف عرقی کرد که تب برد
۶قاصد، نشوی منفعل لغزش مستان
خواهد همه جا نامهٔ ما برگ عنب برد
۷درد طلب عشق در آفاق که دارد
کم نیست که لیلی غم مجنون به عرب برد
۸گر مرگ نمیبود غم خلق که میخورد
صد شکر که اینجا همهکس روز به شب برد
۹این آدم وحوا شرف نسبت هستی است
بیدل نتوان پیش عدم نام نَسَب برد
۱۰