احتیاجم خجلت از احباب برد
سوخت دل تا رخت درمهتاب برد
۱عمر رفت و آهی از دل گل نکرد
ساز من آب رخ مضراب برد
۲آه عیش گوشهٔ فقرم نماند
سایهٔ دیوار رفت و خواب برد
۳آینه آخر به صیقلگشتگم
بسکه رفتم خانه را سیلاب برد
۴داشتم تحریر خجلتنامهای
تا کنم تکلیف قاصد آب برد
۵بیغرض خلقی ازین حرمانسرا
رفت و داغ مطلب نایاب برد
۶غنچهها شرم از شکفتن باختند
خنده آخر زین چمن آداب برد
۷قامت خم عجز میخواهد ز ما
سجده باید پیش این محراب برد
۸محرم سیر گریبان کس مباد
زورق ما را که در گرداب برد
۹برکه نالم بیدل از بیداد چرخ
خواب من آواز این دولاب برد
۱۰