وحشتِ ما را تعلق رام نتوانست کرد
بادهٔ ما هیچکس در جام نتوانست کرد
۱در عدم هم قسمت خاکم همان آوارگیست
مرگ، آغاز مرا انجام نتوانست کرد
۲رحم کن بر حال محرومی که مانند سپند
سوخت اما نالهای پیغام نتوانست کرد
۳بینشانم لیک بالی از زبانها میزنم
ای خوش آن عنقا که ساز نام نتوانست کرد
۴آرزو خون شد ز استغنای معشوقان مپرس
من دعاها کردم او دشنام نتوانست کرد
۵در جنون بگذشت عمر زلف و آن چشم سیاه
یک علاج از روغن بادام نتوانست کرد
۶عمرها پر زد نفس اما به الفتگاه دل
مرغ ما پرواز جز در دام نتوانست کرد
۷باد صبحی داشت طوف دامنت اما چه سود
گرد ما را جامهٔ احرام نتوانست کرد
۸نشئه خواهی آب کن دل را که اینجا هیچکس
بی گدازِ شیشه مِی در جام نتوانست کرد
۹در جنونزاری که ما حسرتکمین راحتیم
آسمان هم یک نفس آرام نتوانست کرد
۱۰گر دلت صاف است از مکروهی دنیا چه باک
قبح شخص آیینه را بدنام نتوانست کرد
۱۱آب زد بیدل به راهش عمرها چشم ترم
آن ستمگر یک نگه انعام نتوانست کرد
۱۲