دل به زلف یار هم آرام نتوانستکرد
این مسافر منزلی در شام نتوانست کرد
۱جوش خط با آن فسون دستگاه دلبری
وحشی حسن بتان را رام نتوانست کرد
۲با همه شوری که وقف پستهٔ خندان اوست
رفع تلخی های آن بادام نتوانست کرد
۳همچو من از سرنگونی طالعی دارد حباب
کز خم دریا میی در جام نتوانستکرد
۴نیست در بحر محبت جز دل بیتاب من
ماهییکز فلس فرق دام نتوانست کرد
۵مشت خاک من هواپرورد جولان تو بود
پایمالش گردش ایام نتوانست کرد
۶چرخ گو مفریب از جا هم که سعی باغبان
پختگیهای ثمر را خام نتوانستکرد
۷همچو شبنم زین گلستان فسکه وحشت میکشم
آب در آیینهام آرام نتوانستکرد
۸موج گوهر با همه خشکی نشد محتاج آب
طبع استغنا نظر ابرام نتوانستکرد
۹نالهها در دل فسرد اما نبست احرام لب
گرد این کاشانه سیر بام نتوانست کرد
۱۰اخگر ما شور خاکستر دماند از سوختن
این نگین شد خاک و ترک نام نتوانست کرد
۱۱سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر ما
یک شرر برق نگاهی وام نتوانستکرد
۱۲