امروز بعد عمری دلدار یاد ما کرد
شرم تغافل آخر حق وفا ادا کرد
۱خاک رهیم ما را آسان نمیتوان دید
مژگان خمید تا چشم آهنگ پیش پا کرد
۲گرد بساط تسلیم در عجز نازها داشت
پرواز خود سریها زان دامنم جدا کرد
۳یا رب که خشک گردد مانند شانه دستش
مشاطهایکه دل را از طرهء تو واکرد
۴فطرت ز خلق می خواست آثار قابلیت
جز دردسر نبودیم ما را به ما رها کرد
۵غرق نم جبینم از خجلت تعین
کار هزار توفان این یک عرق حیا کرد
۶گفتیم شخص هستی نازی به شوخی آرد
تمثال جلوهگر شد آیینه خندهها کرد
۷دانش جنون شد اما نگشود رمز تحقیق
بند قبای نازی پیراهنم قباکرد
۸در عقدهٔ تعلق فرسوده بود فطرت
ازخودگسستن آخر این رشته را رساکرد
۹ای وهم غیر ما را معذور دار و بگذر
دلخانهایستکانجا نتوان به زور جاکرد
۱۰رستن ز قلزم وهم از سرگذشتنی داشت
یاس اینکدو به خود بست تا زندگی شناکرد
۱۱دست ترحمکیست مژگان بیدل ما
بر هرکه چشم واشد پیش از نگه دعا کرد
۱۲