دلگداخته بر شش جهت بغل واکرد
جهان به شیشهگرفت این پری چه انشاکرد
۱ستم نصیب دلم من کجا و درد کجا
نفس به کوچهٔ نی رفت و ناله پیدا کرد
۲ز شرم چشم تو دارد خیالم انجمنی
که باید از عرقم سیر جام و مینا کرد
۳چه سحر بود که افسون بینیازی عشق
مرا به خاک نشاند و ترا تماشاکرد
۴به فکر کار دل افتادم از چکیدن اشک
شکست شیشه به روبم در حلب واکرد
۵ازین بساط گذشتم.ولی نفهمیدم
که وضع پیکر خم با که این مدارا کرد
۶چو شمع صورت بیداریام چه امکان داشت
سری که رفت ز دوشم اشارت پا کرد
۷نهفت معنی مکشوف بیتاملیام
نبستن مژه آفاق را معما کرد
۸جنون بیخودیی پیش برد سعی امل
که کار عالم امروز نذر فردا کرد
۹فسردنی است سرانجام عافیتطلبان
محیط اینکره از رشتهٔگهر واکرد
۱۰خیال اگر همه فردوس در بغل دارد
قفای زانوی حسرت نمیتوان جا کرد
۱۱دلیل الفت اسباب غیر عسجز نبود
پر شکستهٔ ما سیر این قفسها کرد
۱۲نداشت ظاهر و مظهر جهان یکتایی
جنون آینه در دست خنده بر ما کرد
۱۳درین هوسکده از من چه دیدهای بیدل
به عالمی که نیام بایدم تماشا کرد
۱۴