ز ساز جسم هزار انفعال میگذرد
چو رشحهای که ز ظرف سفال میگذرد
۱دمیدن همه زبن خاکدانگل خواریست
بهار آبلهها پایمال میگذرد
۲غبار شیشهٔ ساعت به وهم میکوبد
بهوش باشکه این ماه و سال میگذرد
۳تلاش نقص وکمال جهان گروتازیست
هلالش از مه و ماه از هلال میگذرد
۴به هرکه مینگرم طالب دوام بقاست
مدار خلق به فکر محال میگذرد
۵دلی که صاف شود از غبار وهم کجاست
ز هر یک آینه چندین مثال می گذرد
۶طلب چه سحرکند تا بهکوی یار رسم
نفس هم از لب ما سینه مال میگذرد
۷شبم به صفحه نگاهش زد آتشیکه هنوز
شرر به چشمک ناز غزال میگذرد
۸تلاش نالهٔ جانکاه تاکی ای بلبل
زمان عافیتت زبر بال میگذرد
۹دو روزه فرصت وهمی که زندگی نام است
گر از هوس گذری بیملال میگذرد
۱۰غبار قافلهٔ دوش بوده است امروز
وصال رفته و اکنون خیال میگذرد
۱۱حق ادای رموز از قلم طلب بیدل
که حرف دل به زبانهای لال میگذرد
۱۲