باکهگویم چه قیامت به سرم میگذرد
که نفس نازده هر شب سحرم میگذرد
۱درد اندوه خوش است از طرب بیکاری
حیف دستیکه ز دل برکمرم میگذرد
۲خاک گل میکنم و میروم از خویش چو اشک
عرق شرم زپا پیشترم میگذرد
۳ترک سعی طلب ز شمع نمیآید راست
پای رفتارم اگر نیست سرم میگذرد
۴گرد کم فرصتی کاغذ آتش زدهام
هر نفس قافلهواری شررم میگذرد
۵نامهها در بغل از شهرت عنقا دارم
قاصد من همه جا بیخبرم میگذرد
۶ذوق راحت چقدر راهزن آگاهیست
عمر در خواب ز بالین پرم میگذرد
۷دل چو سنگ آب شود تا نفسم پیش آید
زندگی منتظر شیشه گرم میگذرد
۸چشم بربند، تلاش دگرت لازم نیست
لغزش یک مژه از دیر و حرم میگذرد
۹خاک هر درکه به افسون طمع میبوسم
آب میگردد و آبش ز سرم میگذرد
۱۰مرکز ساز حلاوت گره خاموشیست
گر نفس میزنم از نیشکرم میگذرد
۱۱آمد و رفت نفس مغتنم راحت گیر
زندگیکو اگر اینگرد ز رم میگذرد
۱۲ستمی نیست چو ایثار به بنیاد خسیس
می درّد پوست چو ماهی ز درم میگذرد
۱۳نیستم قابل یک گام در این دشت چو عمر
لیک چندانکه ز خود میگذرم میگذرد
۱۴راه در پردهٔ تحقیق ندارم بیدل
عمر چون حلقه به بیرون درم میگذرد
۱۵